برادر زاده های من عین همه نوجونهای هم سن و سال خودشون تا اومدند یک دیپلم بگیرند جون بابا و ننه شونو گرفتند، به نظرم. انواااااااااااااااااااع گشاد بازیها و زیر کار در رویی ها و تمارض ها و بابا بیا منو برسون و بابا بیا دنبالم و بابا بیا بگو مریضم و از این کثافت بازیها. من که درگیر نبودم ولی یادمه یکبار اول صبح یکیشونو بردم رسوندم مدرسه، حسب اتفاق که هم مسیر بودیم. هنوز ظهر نشده بود با زنگ و پس زنگ به مامانشون که بگو بیاد دنبالم برگردم خونه! من اینقدر لجم گرفت، نه از یک رفتن و برگشتن، از اینکه یک نوجوان اینقدر بشعور است که تمام نیروی خودشو گذاشته سر در رفتن از آموزش، سر مسخره کردن معلم، سر مقاومت در برابر درس دینی و عربی و وصیت نامه اون حمّال، اما هیچ کوششی نمی کنه که بهرحال بخشی از علوم را هم یاد بگیره. انگار که مثلا مار می زنه بهش اگه بتونه به زبان عربی حرف بزنه. درسته که بسیار زبان مهوّع و زشتی است، اما به هر روی یک توانایی است.

باری.

همیشه با خودم فکر می کردم اینها فکر می کنند آنچه هست همیشه هست و حقّشون هم هست! هیچکدوم فکرنمیکنه اگه فقط چند کیلومتر اونطرف تر پیاده شده بود، تو افغانستان، آرزوی یکی از این روزها که بیاد بره مدرسه را با خودش به گوووووووووووور می برد! اما الان که هست و مفت است، جون می کنه!

الان این شده وضع خودم! بی نهایت زمان برای آموختن بی نهایت چیز ارزشمند، اما دریغ از فهم و شعور کافی!

خودمو دارم می گم.