بابام که مرد،

دیماه،

تابستون قبلش یک جغد میومد و هر شب، چند دقیقه روی سیم های برق تو کوچه، مشرف به حیاط می نشست و، پرمیکشید می رفت!

روح مادر بزرگه بود! دنبال بچه اش...

این روزها، یک کبوتر میاد می شینه منو نگاه می کنه! صبح به صبح! یک کبوتر سفید است، بجای طوقه زیر گردن، یک نیم طوق روی گردنش داره! هیچ دلیلی ندارم ولی فکر می کنم ماده باشه.

تا ببینیم کی قراره کونمون بذاره.

یکساعت دیگه مصاحبه دارم...

آنلاین.

فردا باید تا لیسبون برم که یک انگلیسی کون نشور را ببینم، دنبال یک لقمه نان!

متنفرم از تغییر! من دنبال آرامش ام. سکون! ثبات!