هشت بعد از ظهر است. آسانسور باز می شه و طبق معمول صدای یک دختربچه که دنیا به تتتتتتتتتتتتخمشه، راهرو را پر می کنه. یک آدم بزرگ باهاشه که می رن تو یکی واحدها و، صدا تمام می شه.
عموما حوالی نه صبح هم این برنامه هست. اون موقع از خونه بیرون میان که برن جایی. شاید مهدکودک. انرژی بچه صبح خیلی خیلی بیشتر است. تقریبا زبون به دهن نمی گیره و یکریز حرف می زنه. حرف که نه، انگار بگی انرژی اش را می ریزه بیرون از خودش! دختربچه ها را دوست دارم. خیلی دوست دارم! به نظرم از این دنیا نیستند اصلا! یک کوفتی اند سوای از سایر موجودات، حتی از ورژن بزرگ شده خودشون...
امروز خونه بودم. شاید بیشتر منتظر خبری از خانوم چی برای یک جلسه. بیرون خونه اینترنت ندارم برای همینم اگه پیام می داد نمی دیدم. نمی خواستم از دست بره. حوالی ظهر پیام داد، جوابشو دادم، اما بعدش دیگه خبری نشد ازش. کلا اینها خیلی کونشون گشادتر از اونی است که بتونند با صنعت همکاری ای بکنند! خییییییییلی کند اند. خیییییییییلی دور خودشون می تابند...
یک استنبلی پلو بار گذاشتم ظهر. ملاتش بیش از برنجش شد. عالی بود. تتمه اش را دارم گرم می کنم بشه شامم...
زندگی بی کار، بی درآمد، بی انگیزه زیست...