با یک ایرانی تازه آشنا شدم،

چققققققققققدر ناخوش آیند بود!

یارو، نه بلد بود درست حرف بزنه،

نه بلد بود بشنوه!

منم منم کردنش اما کون خر را پاره می کرد.

تو حیاط تو محوطه زیر سایه نشسته بودم که با یکی دیگه از رفقا اومدند و معرفی شد و نشستند. این که من چرا اونجا بودم، چون تو اتاق این الدنگ جلسه آنلاین داشت و اذیت بودم.

پسره، یک عینک فتوکرومیک، یا دودی به چشمش بود که حتی تو سایه هم هیچی از چشماش نمی شد دید. یعنی یک آدم اینقدر می تونه نفهم بشه، یا مریض؟!

مترصد بود جواب بده. یعنی وقتی حرف می زدی اون داشت جوابشو حاضر می کرد، و به طبع پرت و پلا می گفت.

شوخی هاش برخورند و زشت،

جدی هاش، تفاخر و ادعا...