من یک آشناهای اندکی دارم،

در دنیای مجازی،

و خیلی کمتر از اونها در دنیای حقیقی.

بعد هر سری که کسی بخواد بهم نزدیک بشه،

بخواد به حریمم وارد بشه،

احساس خفگی می کنم!

ماشالله رفقا هم اونقدر گاهی لطف دارند یا کم تجربه اند که ول نمی کنند دیگه!

تا کار به دلخوری برسه.

خب ول کن مسلمون!!! بفهم که آدمهما یا از روی ترسهاشون، یا از روی شکستهاشون، یا از روی عقلشون، همیشه یک حریمی را دور و اطراف خودشون دارند که هرچقدر هم عزیز باشی اگه بخوای بری اون تو جا خوش کنی، اذیت می شن ازت! بابا بفهمید خب! راه نفس همدیگه را که نباید بند آورد! می بینی جوابتو نمی ده، دیر می ده، چمیدونم بهت آدی و آدرس نمی ده، اصلا مستقیم بهت می گه، خب بفهم!! همه که مثل هم نیستند، حرمت خودتو نگه دار اقلا!

من امروز تا همین الان که پنج عصر است خونه بودم و ابدا کاری نکردم. ماست درست کردم، یک آش دوغ پختم، یک عالمه خوابیدم. فقط!

پاشدم اومدم مدرسه که از خلق گند خودمم خسته شدم! بلکه چند ساعت اینجا باشم شب روز بشه...

یک کلیپی می دیدم از یک قهوه خونه ای، و آدمهایی به غایت فرسوده و پیرمرد. سنشونو که می پرسید همه هم سن من یا جوونتر، منتهی داغون، به مراتب داغونتر. اون موقع فکر کردم تجربه های زیستی هر کدوممون فرق داره و زندگی با اونها مهربان نبوده شاید. الان فکر میکنم شاید زن وبچه اینو به روزشون آورده اصلا!! کسی چه می دونه! حالا یا احساس مسوولیت، یا همین چسبیدن و خفه کردن! والله بچه اونم اگه دختر باشه تا پنج شش سالگی شیرینه. زن که اصلا تا قبل عقد!!

:))