عدم بازنشستگی تا دم مرگ!
بی اینکه بتونم کار خاصی بکنم،
دلواپس آینده ام!
چند ماه دیگه که باز بیکار می شم.
تلاش کردم با شرکتها تماس بگیرم، چه بعنوان کارمند و چه بعنوان کسی که محصولی برای ساختن و فروش داره منتهی،
اولی ها که ز بیخ رد می کنند،
دومی ها هم من من می کنند...
قرار بود این پرفسور انگلیسی روز جمعه اون پروپوزال را خونده باشه و نظرش را بده، هنوز چیزی نشنیده ام. راستش اصلا از انگلیس خوشم نمیاد، زندگی تو انگلیس منو یاد زندگی تو دهات می اندازه بخصوص که همه جاش پر شده از خارجی ها، از ایرانی بگیر تا چینی و عرب و پاکستانی های کثافت. آب و هوای لجنش هم مزید بر علّت. کلا حس نمی کنی جای مرتب و درستی هست. به هیچ وجه منتهی، دانشگاه و آدمهاش اسم و آوازه دارند و من برای اینکه ایده هامو بتونم بفروشم نیاز دارم به اون پشتوانه های معنوی. فکر می کنم البته بهم جواب می دن، فکر نمی کردند ازشون پول بخوام، ولی مشخصا اون تو نوشتم به حمایت مالی نیاز دارم و لابد این، ماجرا را به تعویق انداخته است. بهرشکل، آینده مبهم است...
خانوم چی و رفقاش هم از طرفی، نمی دونم بخاطر من، یا بخاطر خودشون، سعی می کنند پیشنهادهایی بدن، ولی با این سیستم اینها همیشه انتظار بی کار شدن هست. بعدشم وقتی خودشون مشارکت علمی ندارند بهم حال نمی ده. الان یک هفته است ده برگه دادمشون، هیچ واکنشی نداده اند. پیشنهاد موضوع دادم، هیچ واکنشی ندادند. سرگرم کارهای اداری و مدیریتی اند همه...
چه کنیم؟
قیمه دارم. دیشب پختم. جا نیفتاد، هنوز هم نیفتاده است!! ولی چه کنم. همینه دیگه بلد نیستم. لعاب نداد. شاید باید سیب زمینی می زدم بهش یکم. نمی دونم. سری بعد.
گفتم منقل کبابمو درست کردم؟ یک قابلمه از ایران آورده بودم که دیگه استفاده نمی کردم. جنس روی داشت. آلومینیم شاید. دو تا بودند یکیشو خوابگاه رها کردم، یکی را آوردم توش زغال می ریختم! دیگه پریروز بردم با دریل ازمایشگاه در قابلمه را سوراخ سوراخ کردم که هوا بکشه، حالا می تونم اینو بذارم ته منقلم که سوراخ شده و دیگه زغالها از ته منقل فرار نمی کنه...