خب، بریده بریده می گم، سر هم کنید شما.
ظهر یکی از اساتید اتاقهای بغلی اومد در اتاق یک کارتن هم آبجو دستش بود به هم اتاقی من که دانشجوی اونهاست گفت بعد از ظهره!!
گویا یک جشنی به یک مناسبتی قرار بود بعد از ظهر برگزار بشه.
یک مدتی هم نبودند، بعدها اومدند و مدتها تو راهرو حرف زدند تا نهایتا من پاشدم از اتاق رفتم آزمایشگاه.
وقتی برگشتم، یک بطری رو میز هم اتاقی ام بود. فکر کردم لابد خریده برای خودش. داشتم میومدم اومد، فکر کرد من براش گذاشته ام!! داشت تشکر می کرد که بهش توضیح دادم من اطلاعی ندارم از اون بطری و اتاق نبوده ام!
ماجرا اینه که این گوس فند ها جشنشونو گرفته اند، بعد یک بطری برای اون آورده اند، منو هم ندیده اند اصلا!
حالا قیمت این بطری مثلا 54 سنت است ها، فکر کنید چیزی به قیمت یک آب معدنی بزرگ باشه مثلا!
تا اومدم برسم خونه شاخم رو سرم بود که چطور می شه یک آدمهایی بزرگ بشن، استاااااد بشن، در هزار انجمن فنی و علمی سمت بگیرند، بعد اندازه 54 سنت شعور پیدا نکنند!
باری.
تو مسیر فروشگاه بودم کنار پیاده رو یک گوشی موبایل دیدم. گفتم بردارم بر ندارم، با خودم گفتم اینو بردارم، آرامشم راباید بذارم!! ولش کن! راهمو کشیدم و رفتم فروشگاه. یک عالمه وقت اونجا بودم شیر و هندونه و گوشت و گوجه و آبجو خریدم و برگشتم، با اینکه مسیر پر تردد بود اما همچنان گوشی همونجا بود!
برش داشتم. گفتم بالاخره زنگ می زنه صاحبش آدرس می دم بیاد بگیره. داغون بود. چرک بود و انواع ضربه ها را خورده بود. سامسونگ. اومدم خونه دیدم روشن نمی شه. زدم به برق و همینکه یکم جون گرفت شروع کرد زنگ خوردن! گفتم خب پیدا شد صاحبش منتهی، هر کاری کردم نمی شد جواب بدم. شاید ماشینی چیزی از روی گوشی رد شده بود، وصل نمی شد اما خوب زنگ می خورد!! یکساعتی هرچه سعی کردم تماس یارو را جواب بدم نشد. اونم معلوم نبود چی داشت تو اون گوشی فاجعه اش، پشششششششششت هم زنگ می زد. طبعا نمی تونستم صدای زنگشو هم ببندم، نمی شد هم خاموشش کنم. هیچی هیچی.
لباس پوشیدم بردم گذاشتم سر همون خیابون!! گفتم الان دیگه شارژ داره بلکه یکی بتونه اینو کار بندازه!! ننداخت هم گور باباش دیگه، شارژش تمام می شه و زباله می شه!