خانوم دکتر، همیشه خیلی مثبت و با انرژی می گفت که دو تا اتفاق که اینجا بیفته زندگیتون عوض میشه، جوری که دیگه به این فکر نمی کنید که تو زمستون هیتر خونه را یکساعت روشن کنم یا دو ساعت.
این واقعیتی است ها!! بخاطر کنترل قبضها، شما نمی تونی زمستون خونه ات را گرم کنی!! و دکتر منظورش این بود که از این تنگناها رد می شید.
می گفت یکی اش وقتی است که دکتری را دفاع می کنید.
دومی وقتی که اقامت اینجا را رسما می گیرید.
راستش، من بعد از اتمام دکتری ام، درآمدم را از دست دادم! بیش از هشت ماه بیکار بودم و نهایت یک کار چهارماهه پیدا کردم! بنابراین اولین پله برای من به سمت زیرزمین بود نه طبقه بالا. و هربار که فکر می کنم حالا به فرض که اقامت اینجا هم بعد از هشت سال درست بشه، کجای زندگی من فرق می کنه، راستش نمی فهمم. من نهااااایت شغلی که گیر بیارم و خیلی خوب بهم پرداخت بشه شاید بتونم ماهانه مثلا ششصد یورو پس انداز کنم. وقتی قیمت یک خونه سیصد هزار یورو هست، من هیچوقت نمی تونم خونه بخرم که! دقیقا اون پله کجاست و چطوره؟
و نمی فهمیدم.
الان می خوام بذارم کنار مطالبی از پست قبلی، و به این نتیجه گیری برسم که هی وای بر من!!
هی وای بر من!
طرف هم اگه بعد از دکتری و بعد از اقامت گرفتنش ارتفاع گرفته و اوج گرفته، چه بسا که بخاطر این بوده که خانوم بوده و شوهر کرده! برای من اگر شوهری باشه، حکومت خونریز و جلادی است که قصد ندارم با سوار شدن به کیر زمختش، بالا برم تو زندگی ام! یقین دارم این کیر خواهد شکست، و سواره ها را به زمین خواهد زد... حالا بحثم به خانوم دکتر نیست ها ایشون که زن یک بابایی شده و اون بابا وضعش خوب بوده است...
پله های زیرزمین...