در جوار خونه آبجی یک پیرزنی منزل داره. ایشون سه چهار سال قبل شوهر سوّمش را به خاک سپرد، همین یکی دو سال قبل ماشین نو خرید، و به یک سبکی زندگی می کنه که اصلا واسه ماها بی معنی است!
آبجی می گه که چندی قبل رفتم خونه اش کامپیوترش فلان شده بود براش درست کردم. بعدها دختر این پیرزنه، که خودش زنی سالمند، اقلا هم سن من است، از باب تشکر یک دسته گل از فلان برند می فرسته در خونه، قیمت اون دسته گل بوده 50 پوند!
حالا دسته گل قیمت معمولش مثلا ده دوازده پوند است، اگه از جاهای معمول و گل معمول بخری که حتی 5 پوند منتهی، خانوم دسته گل ارسال کرده، به مبلغ 50 پوند.
گفتم خب. دستش درد نکنه.
منتهی الان حرف این بود که همین دختر خانوم تحت عمل فلان بوده و فلان وقت از بیمارستان می ره خونه دوستش و بعد از فلان مدت می ره خونه خودش. آبجی داشت می گفت حواسم باشه بعد که رسید خونه اش یک دسته گل براش ارسال کنم. یک شهر دیگه است گویا دختره.
من داشتم فکر می کردم که نگاه تو رو خدا!! این وسط تنها کسی که سود مادی کرد، گلفروش محترم بوده! اونم نه یک فروش معمولی...
رزق و روزی اینجوریه...