سعید زنگ زد.
سعید چندی قبل خیلی کوشید که منو متقاعد کنه یک زیدی اختیار کنم. البته کیس هایی که داشت همه ایران بودند نمی دونم داشت کار اونها را حل می کرد، کار منو راه می انداخت، یا شایدم داشت برای زن خودش همزبون می آورد! یک خواهری، دوستی، اقوامی را...
کارمون نشد. بعد سعید گم شد!
من چندی قبل خبر ازش گرفتم و امروز زنگ زد 25 دقیقه نک و نال که پایان نامه اش گیرکرده و باید جمع بشه و نمی شه و نشده و الخ و دولخ.
دارم فکر می کنم خدایی یا من یادم رفت، یا نفهمیدم که چطوری دکتر شدم!! نه که فکر کنید مفتی مفتی بودش ها، دو تا ثبت اکتشاف از تو کارم در اومد، سه تا تست پایه گذاری کردم، و اگه این کونی ها مقاله ام را چاپ کنند چهارمین دستآورد بسیار نوی من خواهد بود سه تای دیگه هم در دست اقدام دارم! یکی اش کاملا آماده است و سه بار رد شده تا حالا، یکی نیمه است، یکی در حال زایش! می خوام بگم اینکه نفهمیدم چطور دکتر شدم نه سر اینه که بیخودی شدم، نه از قضا خیلی باخودی شدم! هرچند این عنوان اونقدر که برای بعضی ها جذاب بوده و هست برای من دست نیافتنی و عجیب و جذاب نبود. حالا شاید اگه از کنارش خعععلی پول در بیاد جذاب بشه اینم!