استاد دهقان
یک کلیپی می دیدم از صعود استاد دهقان از تنوره خاکی کوه صفه.
یک بابایی پایین داشت فیلم می گرفت هی ماشالله استاد ماشالله استاد می بست به کون استاد دهقان،
استاد دهقان هم تپیده بود لای یک شکافی و هی بالا می چرید،
و من داشتم فکر میکردم واااااااقعا ابلهانه تر از کوه رفتن، کاری هست؟!
از وحشتناک ترین، بی رحم ترین، خشن ترین و بیخود ترین دشمنان این پشگل مغروری که انسان نام گرفته، طبیعت است! حالا بین همه نمودهای این طبیعت یک چیزی به زمختی و عبوسی کوه دیگه نوبر است! برای یارو نوشتم خر را سربار می خوابونه جوان را ماشالله!
والله!
یادم افتاد به دلارا! یک دوستی بود کوهنورد بود. فی الواقع با اینکه چیزی نبود اما فکر می کرد چیزی است! بذارید درست کنم دیدگاهمو، کلا که هرکسی برای خودش چیزی هست، ولی خدایی بعضی ها به هیچی نمی رسند، هیچی نمی شن، بعد همینکه تصور کنند چیزی شده اند، یکم آدم را اذیت می کنه. ول کنید بابا! هیچکس هیچ گهی نیست و تامام!
این دلارا سر هیچ و پوچ با ما قهر کرد! معتقد بود فکر من مسموم است! مسموم که بابای پدرسگشه! این بابا یک آدم حسابی به پستش خورده بود که من باشم، مردد شده بود که سپر ضد مردش را بندازه یا نگه داره! بعد هم که دید من خارجه ام و چیزی عایدی ندارم و بهتره سپر داشته باشه بهانه کرد که من فاسدم، مسمومم، همچین چیزی، که بتونه سپرشو سفت بغل کنه. خب بکن! کون لقّت! اصلا من مگه وقت دارم برای تو الدنگ؟!
بگذریم.
برگردیم سر کارمون...