دانیلا، تکنسین آزمایشگاه، تنها بود. غرق در جستجو. داشت ماشین سرچ می کرد. یحتمل می خواد ماشینشو ارتقا بده.

دانیلا از من جوون تر است. و به یمن حرامزادگی هموطنان ما که باعث شدند من در سن بالای چهل سال ناچار بشم برگردم و از صفر شروع کنم، الان حتی یک تکنسین به لحاظ رفاه و زندگی، از من جلوتر است! مهمه! من هیچ برتری ای نسبت به اون ندارم که بلکه در همه چیز هم عقب ترم، هم انتظاری که ازم می ره بیشتره، هم مسوولیتم تو کارها... نور به قبرش بباره که چه زجری کشید از دست حرامزادگان مرفّه شده ای که فکر کردند آنچه به دستشون رسیده حقّشونه!! حقّتون همونی بود که کف دستتون گذاشتند! در بازنشستگی و پیری نه درمان و بازنشستگی آرام و آبرومند دارید نه حتی بچه هاتون نزدیکتونند نه حتی جنگ نیست که بتونید بی صدا بمیرید حرامزاده ها!! بکشید که حقّتونه! در حسرت و حرج جون بدید تا ببینیم بعد از شما گه سگ ها زندگی به این سرزمین برمیگرده یا نه بازم...