بخش بزرگی از روز رفته است. نه دلم می خواد برم خونه، نه اینجا که نشسته ام احساس خوب و مثبتی دارم. اصلا انگار ریده شده تو حالم. چرا؟ نمی دونم.
فکر کنم نباید به خرید خونه وارد می شدم. این که می بینم پول ندارم و نمی تونم خرید کنم، قطعا ناخودآگاهمو داره می سابه.
این که هوا ابری شده و تاریک تر از قبل شده هم بی شک موثر است.
شاید مهمتر از همه این که هیچ دستآوردی ندارم این روزها. اصلا نمی دونم چرا کار کردنم نمیاد!! خب لامصّب تکون بده خودتو خودت که می دونی چقدر چیز لازمه یاد بگیری که بتونی زنده بمونی اقلا! کیفیت زندگی ات پیشکشت...
چه کنیم؟
چرا اینجوری شدیم ما؟
شما که طبعا وضعتون از من خیلی بدتره. این حرومزاده ها هم شرّشون کم نمی شه بلکه یک امیدی به زندگی همه برگرده...
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۵ ساعت 20:30 توسط مسیح
|