تا ظهر خونه موندم نامه این بنده خدا را پستچی بیاره.
آورد.
اما نامه ای که منتظرش بود، نبود!!
نامه دانشگاه بود که ازش شهریه اش را طلب کرده بود!! معنی اش اینه که من یکبار دیگه هم باید خونه بمونم که یک نامه دیگه برای این بابا تحویل بگیرم.
کار سختی نیست ها اما راستش دوست هم ندارم.
شریکم یک وکالت نامه می خواد که اسممو از شرکت حذف کنه و بتونه کار را پیش ببره. باید تا لیسبون برم. ولی نمی رم! یک چرتکه که بندازی می بینی نزدیک چهل میلیون تومن خرج این سفر یکروزه هست، بجز خستگی و خطرات و جا موندن از کار. یادم میاد که بهش گفتم چرا سقف بیمه را برام رد نکردی، چرتکه انداخت گفت می شد مثلا هشتاد میلیون تومن! می دونید، هیچ دلیلی نمی بینم برای کسی که حسابگری کرده، حسابگر نباشم. البته نتیجه این نرفتن من هم می شه این که شرکتش را بعد از چند سال زحمت باید تعطیل کنه، که خب به تخمم!
تا ناهار می خوردم یک کانال یوتیوب می شنیدم از امینی. به نقل از مقامات فرزندان موسی می گفت که گویا مجتبی کور شده است. ایننننننننننقدر دلم خواست این خبر درست باشه، اینننننقدر دلم خنک شد حتی از شایعه اش، که خدا می دونه!
حرومزاده بسیاری را کور کرد و انصاف نبود سه سوته بیفته سقط بشه!! خوبه که بمونه و سالها عمر کنه و کور باشه، معلول باشه، ولو اینکه در امن ترین پناهگاه باشه که هیچ فرقی با زندان انفرادی نداره!! فکر کن بردنت یکجایی که کسی ندونه و ارتباطی نباشه و این خیلی عالیه! خییییییییییییلی عالیه برای اون حرامزاده ای که پدرش به ننگ زیست و خودش به خون و دسیسه نفس کشید! کاش کشته نمی شد و در یک زندان ازش مراقبت می شد و می تونستیم بریم دیدنش! با همون لباس مقدّس یزید و معاویه!! با همون متکا و بالش و فرش، زنده! همه چیز هم بدن بخوره! شکنجه هم نشه! به همه اخبار هم دسترسی داشته باشه! همه رفقاش را هم بتونه ببینه و حرف بزنه حرومزاده!! ما فقط بریم از پشت شیشه، نگاهش کنیم...
تف به شرف نداشته ات بی غیرت! تف!