به غایت گرم بود امروز. با تی شرت و شلوارک اومدم مدرسه. باید میومدم حتما که لپ تابم را راه بندازند. راه افتاد اما خیلی چیزها را باز باید نصب کنم...

راحت نیستم با شلوارک! مردم نگاهم می کنند. فی الواقع نگاه ها را حس می کنم! نمی دونم چرا. همه از پیر و جوون شلوارک می پوشند اما من نه خودم راحتم نه بقیه! انگار که یکجای کار یک ایرادی هست که نمی فهممش... اما بهرحال خنک بود! خنک هست! و این مهمه.

کوبیده دیشب فرو نریخت اما از سیخ سوا شد یکم. به نظرم باید دفعه بعد اساسی چرخش کنم! حس می کنم مشکل از درشت بودنش بود یکم. به خوشمزگی وقتی خواهرم بود نشد. فقط کباب شد دیگه...

صبح تا منتظر پستچی بودم، بی لپ تاب، فریزر را برفک زدایی کردم. از برق کشیدم و برفکهای شل شده را تراشیدم و خشک کردم و به همه بدنه روغن مالیدم. گویا روغن که به جایی از فریزر مالیده بشه نمی ذاره یخ ببنده!!

دیگه چی؟

خوراک تن ماهی و قارچ و سیب زمینی داشتم. سومین و آخرین وعده بود. تمام شد بالاخره.

بریم کار کنیم. گرفتاری شدیم به قرآن...