از بیشرمانه ترین صحنه ها
و غم انگیز ترین آنها،
دیدن پیرخرهای خرفتی است که در مناسبت های مختلفی پرچم های خرچنگ نشان را دستشون گرفته اند و اینور اونور تاب می دن.
درست نوشته بود زیر یکیشون، چه انسانهای شریفی خاک شدند تا این جنایتکارها دو روز بیشتر عمر کنند...
واقعا آدم باید سنّش به یک حدی که رسید، یک جو شعورشو هم به کار بگیره! به خودش بگه بسّه! بگه نوبت بقیه است! بگه بذار من بتمرگم دیگه بسپارم دست جونترهایی که نوبتشون شده...
اهل قدرت را نمی گم ها، اونها اقلا به چیز ارزشمندی چنگ زده اند، نمی شه سرزنششون کرد. حرف من همین ماها آدمهای معمولی هست! همین ها که پنجاه شصت سال از زندگیشون به هر تقدیری گذشته و الان دیگه کفش نمی پوشند، موهاشونو کوتاه نمی کنند، ناخنهاشون کلفت شده و باید مدتها تو آب نمک بخوابونند که ناخنگیر نشکنه، اینها که زبونشون سرررررررخ شده، شکمشون اندازه زن سه چهارماهه تو حلقومشونه، پشم سینه هاشونم دیگه کم کم سفید شده چه برسه به سر و ریش و موی بیضه. همونها که شب به شب باید قرص زیر زبونی و نمی دونم جوشونده چی بخورند که مرررررررگشون یک شب دیرتر برسه...
یادمه یک زمانی ژاپن دچار مشکلی شده بود تو نیروگاههای هسته ای اش. شاید سونامی که رخ داد. اون موقع می خوندم که پیرترها داوطلب شده اند که برن برای مهار و کنترل خسارتها چون احتمال می رفت که تشعشعات بهشون آسیب بزنه و پیرها با این منطق که ما عمرمونوکرده ایم و اگه قراره کسی آسیب ببینه و یا بمیره ما سن بالاها واجد اولویت ایم، رفتند و کار را دست گرفتند. نمی دونم چی شدند، اما اون حرکت همیشه تو ذهن من مونده است...