هرچند یک عالمه ماشین هم جا به جای دانشگاه پارک شده اما،
فقط منم و خدمه انگار!
اونها هم سطلها را خالی کردند،
گپ و گفت روزانه شونو زدند،
و رفتند!
وضع عجیبی است راستش! وقتی شلوغه و همه دارند کار می کنند حس می کنم من عقب افتادم!
وقتی هیچکس نیست و فقط من کار می کنم حس می کنم چرا اینهمه متفاوتم!
کلا من بجز این کار کردن اونم پشت کامپیوتر، دیگه چی بلدم؟ چه کاره ام؟ به چه درد می خورم؟!
نمی دونم.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۵ ساعت 13:10 توسط مسیح
|