خعلی باحال شده ها!
بعد از شهبازی که بردن جلو زنش کردنش،
شنیدم این زنه که گفته جنوب ایران فدای جنوب لبنان را هم، یا زدند، یا کردند!
بهرحال نشونش داده اند یک من ماست چقدر کره داره!
الان فقط تخخخخخخخخم می خواد دیگه کسی پشت این حرومزاده ها بایسته.
می گفت دیوار برلین را که ساخته بودند یک عده سرباز هم گذاشته بودند که اگه کسی از دیوار بالا رفت و خواست ازش رد بشه، با تیر بزننش.
بعدها که دیوار فرو می ریزه، یک عده ای را محاکمه می کنند، از جمله یک سرباز را.
سرباز، می گه من مامور بودم و معذور.
و حالا فهم و شعور یک قاضی اینجا رخ می نماد که به سرباز می گه،
تو مجبور بودی شلیک کنی، اما مجبور که نبودی دقییییییق هدف بگیری که!
بودی؟
اینه که حتی در شرایط اضطرار هم، اخلاق راه خودشو پیدا می کنه! و اگه پیدا نکرد، اونوقت حق و انصاف اینه که موجود بی اخلاق به سزای نفهمی اش رسونده بشه!
ما مشابه همینو تو ادبیات خودمونم داریم. می گه گروهی از دزدها یک زن و شوهری را دستگیر می کنند. می برند و رئیس دزدها حکم می کنه که برای اینکه کاری نداشته باشیم بهتون، خانوم باید برامون برقصه!
خب، زنه هم می رقصه و به هر تقدیری اینها را رها می کنند می رند و بعد آقا مدام تو فکر است. خانوم ازش می پرسه چته؟ ما که نجات پیدا کردیم تو چرا دمغی؟ می گه من می فهمم که تو بخاطر نجات جونمون مجبور شدی برای غریبه ها برقصی، چیزی که نمی فهمم اینه که چرا اونقدر سنگ تموم گذاشتی و قشنگ رقصیدی!
می دونید؟ یارو چه می دونه تو رقص بلدی یا نیستی. اگه کرم به کونت نباشه، رقصت فرق می کنه وقتی مجبوری، با وقتی خودت میخاری.
بعله.