گریه بر هر درد بی درمان دواست
امروز هوا بارانی است، آخرین بار دو سه هفته قبل بارون اومد که داشتیم کباب می کردیم. بقیه اش هوا معمولی بود کاملا...
من کی از بارون خوشم اومد؟ خدایی ها، اصلا یادم نیست کی ذهنیتم عوض شد به باران.
ماها بچه که بودیم زمانی بود که برفهای سنگین می بارید. زمانی که سرویس مدرسه مد نبود. وقتی بود که با لباسهای ناکافی و کفشهای یخ زده باید مدرسه می رفتیم از کوچه های برفی و گل و شل رد می شدیم و دستهامون از شدت سرما سرخ می شد. ما ندار نبودیم منتهی اینکه نروژی ها یا کانادایی ها لباسهایی برای خودشون تهیه کردند که سرما اذیتشون نکنه، برای ما اینجور نبود و نیست! کاپشن داشتیم، اما سرد بود! حتی همین چند سال قبل که ایران بودم یک کت خریدم، حدود 400 هزارتومن به پول اون زمان، خیلی بود. این نامرد پلاستیکی بود! یعنی تن می کردی یخخخچال بود انگاری!! می خوام بگم با وجودی که ندار نبودیم اما از سرما به رنجه بودیم. تو پرانتز بگم یک مقام دولتی با وقاحت تمام اومده از الان اعلام می کنه که زمستان بین سه تا چهارماه بطور مطلق به استانهای شمالی نمی تونیم گاز بدیم!! من موندم چیزی که صادر هم نمی کنند، چطوریه که برای مصرف داخلی هم ندارند؟!
باری.
خواستم بگم اینقدر اذیت می شدیم از برف و از بارون که نمی شد قشنگی اش را ببینیم. طبعا فرق داره با الان که برای خودم قهوه دم کردم پنجره را باز کردم از منظره و دما و هوا لذت می برم و هی نگاه مقاله ام می کنم نمی فهمم کجاشو می شه بهتر کنم!
صبح یک گفتگویی هم با یک دوستی داشتم. یکی که عین همه شماها و من از فشارهای مالی به تنگ اومده است. طبق معمول از دست زبون دراز من رنجید، رفت گریه کنه! شایدم از فشارهای اقتصادی گریه اش گرفته بود من راهشو باز کردم فقط. نمی دونم. بهرحال رفت بگرید!