صبح تو اینستا دیدم که از قول یک هنرمندی به اسم الماسی، نقل شده بود که وضع مالی ام خیلی بد است و هفته ای چهارمرتبه فقط غذا می خورم.

خب، دلم سوخت، رد شدم.

ظهر، پست دیگه ای از همین بابا دیدم که دست ارادت به سینه کنار رئیسی جلاد داره دل و قلوه تبادل می کنه و تو دو تا مراسم دیگه کنار نظامی ها نشسته و خلاصه، نوشته بودند که این طرفدار این کثافتها بوده. منم پر از خشم شدم اینبار، ذیل اون پست نوشتم چششششمت کور الماسی!

عصر، یکی دو نفر نوشته منو لایک کرده بودند و من این سری نه دلم سوخت، نه خشمگین شدم!! با خودم فکر کردم این بابا، شاید از اون بدبختهای روزگار بوده که هرکار کرده چرخش بچرخه، نچرخیده! اصلا دور از ذهن نیست که اون دست به سینه گذاشتنش به طمع یک نوازشی نواله ای بوده که گریبونشو از دست فقر در کنه، نشده! از اونجایی هم که سرنوشت واقعا قفلی می زنه گاهی، این بدبخت با همون نداری و مفلسی به کهولت رسیده و الان هم واقعا راست می گه غذا هم نداره. فکر کن، بعد همچین موجود مفلوکی واقعا خشمگین شدن شاید نداشته باشه، بیشتر ترحم لازم باشه! منتهی،

نمی شه منکر شد که الماسی و الماسی نام های بیشماری سر همین تمایل و تلاش به زنده موندن جامعه را به گه کشیده اند و به کمک حضرات آدمخوار رفته اند! شنیدید به غریق نجات ها می گن بذارید تا غریق تمام انرژی اش را خرج کنه، وقتی شل کرد برید سراغش! یا از پشت فقط بهشت نزدیک بشید. چرا؟ برای اینکه بطور طبیعی ثابت شده غریق، نه برای خفه کردن نجات غریق، بلکه برای نجات خودش به هرجایی چنگ می زنه و هر کاری می کنه! کاری که به سهولت، باعث غرق شدن ناجی هم می شه!

چه باید کرد با فقر...