بیشتر امروز به استراحت گذشت.

خواب!

عصر رفتم خرید، برنج و خمیردندون و پنیرپیتزا و سیب زمینی و خرما و تخمه. حدود 18 یورو شد.

ژیلت باید می خریدم، و دستمال توالت، و شیر برای تهیه ماست، و خیار یا اسفناج... باشه برای فردا اینها.

گوشت گذاشتم کباب دیگی درست کنم، نمی دونم واسه شام یا ناهار فردا. یحتمل فردا.

خمیر کردم که چندتایی نون بپزم،

به لحاظ فکری درگیر بودم به دو تا اندازه! یکی اش 0.1 میلی متر، و یکی دیگه اش 0.03 میلی متر! یک قطعه استیل باید بدیم تراشکاری و من نمی دونم اینها را چطور باید تصمیم بگیرم از الان! آخرش هم چیزم به طاقی تصمیم می گیرم و حتما هم پشیمون می شم! :)

چه کنیم با عمر؟

خیلی به زبان فکر می کنم. من خیلی لازم دارم زبان را، هم انگلیسی هم زبان محلی اینجا را تکمیل کنم منتهی، نمی دونم چرا دلم به کار نمی ره! هر سری هم گیرمی کنم عین خر پشیمون می شما اما انگیزه می خوام بیشتر تا پشیمونی و فشار! اشتها باید داشته باشم به ماجرا. چرا ندارم؟ نمی فهمم.

فکر کن شش هفت سال قبل اگه با یک زن زشت محلی ریخته بودم رو هم الان هم زبانم درست شده بود هم شاید یکی دو سه تا کرّه داشتم هم یک زن منتهی،

نشد!