مدرسه ام هنوز،
خونه کاری ندارم که بخوام برم. نشسته ام...
لیست کارهایی که صبح برای خودم نوشتم را، نگاه می کنم. تقریبا همه تمام شده است. ایمیلهایی که باید می فرستادم، نقشه ای که باید تکمیل می کردم و تصمیم می گرفتم روش، پاوپوینت جلسه ای که ممممممکنه ییهو صدا بشم، کلید آزمایشگاه، پی گیری امکان پروژه گرفتن از سازمان ایزو...
راستش الان، فقط خالی ام!
هیچی ندارم برای انجام دادن،
برای ادامه دادن!
برای جستجو کردن...
چه بیماری زنانه ای ممکنه به عمل جراحی نیاز پیدا کنه و جوری طرف را بخوابونه که اجازه رانندگی نداشته باشه و کلا طاقباز باشه یک ماه، اقلا؟ این بزرگ پروژه ما اینجوری شده! گویا گفته خیلی زود بوده برای سن و سال ایشون که این عمل را انجام بده. چش شده؟ فوقش یک عالمه از اندام داخلی زنانه اش را از دست داده، تازه داره عین ماها می شه! ما هم نه رحم داریم نه تخمدان نه واژن نه پستان... هیچی نداریم کلا.