با فامیلمون تو دانشگاه آکسفورد حرف می زدم، یکسال شده که اونجاست. یک سوپروایزر هندی داره که تا همین چند ماه قبل، اذیتش می کرد حتی تحقیرش میکرد و این بچه به غایت داغون شده بود. چندی قبل، بهم گفت کارم پیش نمی رفت و مجبور شدم برگردم کار قبلی را بررسی دقیق کنم، چیزی که همین هندیه توسعه داده. می گفت فهمیدم که اشتباه کرده است! چون برخوردش بد بود بهش چیزی نمی گم که بدتر نشه رفتارش.

چند وقت قبل داشت می گفت که صحبت شد و گزارش دادم و دفاع کردم و ناچار شدم بهش بگم که کارش اشتباه است و چون بحث ریاضی بود تونستم بهش اثبات کنم و بهم پیشنهاد داد خب حالا بیا با هم درستش کنیم...

و امشب، داشت می گفت خیلی مهربان و آدم شده است!

گفتم مهربان نشده! زیر یک خم طرف را گرفته ای، ناچار شده آدم بشه!!

یادم می افته به خانوم چی و کاری که به سرش آوردم!! البته خدایی خانوم چی بد نبود، بدی نکرد، اما کاری به سرش آوردم که دیگه ادعای سواد و علمش نشه!

بریم لاپلاس بخونیم، هرچند نه اون کارها نه این کارها، هیچکدوم اجاره خونه و آب و غذا نمی شه...