رفتم بیرون،

از تو آسانسور برگشتم. کیفمو بر نداشته بودم و گویا از الزامات زیستن در فرنگ، همراه داشتن یک کارت شناسایی عکس دار است. بماند کارت بانکی و کارت تردد هم هر موقع همراهت نیست دقیقا همون وقت نیازت می شه! 

نسبتا دیر رفته بودم. غروب تمام شده بود. مغازه های این بخش از ساحل رودخونه، رستورانها، در حال تعطیل کردن بودند. اینجا با اینکه به اقیانوس نزدیکتر است اما پاتوق نیست. حوالی هفت شب همه جمع می کنند که برن به زندگی برسند. 

یکم، عین کلاغ سر دیوار، تنهایی نشستم رو یکی از صندلی های سنگی مفصلی که شهرداری گذاشته، که هم مسیر تردد ماشینها را نظام بده و هم صندلی باشه کسی اگه خواست بشینه. کاش اقلا سیگاری بودم! فکر کن، اینکه وجود نازنین چیزی که دوست داری زیر انگشتت باشه، گررررررررررررررم، بعد هر از گاهی هم، بی اینکه نگران خاموش شدنش و نمی دونم سرد شدنش و از اوج افتادنش و الخ باشی، بذاری اش لای لبتو میکککککککککش بزنی تو خودت...

و هر بار، همون بویی را بده که بار قبل!

تهش، بی اینکه نفرینت کنه، ازت باردار شده باشه، طلبکار باشه، چمیدونم اندکی از خاطرت را به خودش معطوف کرده باشه، با اینکه تمام وجودشو بهت هدیه کرده، و البته تا تونسته بابای شش و قلب و چش و چارتو در آورده، ولی ولت می کنه! ولش می کنی! تمام می شه! می دونید، چیزها باید تمام بشه! باید بسته بشه! این تمام نشدنها آدم را خسته می کنه! فرسوده می کنه! از خوبی های مردن همینه، تمام می شه، بسته می شه! یک چیزی کششششششششش نمیاد دیگه که از چشم بیفته...

دیدم خیلی علافم، پاشدم برگردم.

دیدم خیلی علافی بوده این رفت و برگشتم، سر خرو کج کردم فروشگاه!

دو تا انار خریدم یک خوشه انگور سیاه. انگور شیرین نبود زیاد. فقط درشت بود و قشنگ. عین سینه سایز نود و پنج! 

تو فروشگاه سارا را دیدم!! یک کیف خرید دنبالش بود از اینها که چرخ داره که اذیت نشه طرف! یکم حرف زدیم، چند قدم با هم رفتیم، حس  کردم شاید دلش بخواد تنها باشه، آزاد باشه، هر سمتی دلش خواست بره و یکی عین دنبالچه هی قدم به قدم و سایه به سایه اش نباشه! بهانه کردم که پاکتم سنگینه، خدایی سنگین هم بود، بعد هم سوا شدم و من اومدم. اونم دووووونه دوووووووونه هرچی تو فروشگاه بود را نگاه می کرد. انگار اونم بیشتر تفریح داشت می کرد تا خرید کنه! 

یک کفش آدیداس کثیف می پوشه. این چند ماه هر بار دیدمش همین پاش بوده فقط هر بار کثیف تر. یک نفر تو فروشگاه سوپ برداشته بود، بعد سوپش از تو چرخ خرید ریخته بود رو زمین، یک خط ضخیم شبیه ریق زرررررررررررررد، کل فروشگاه را نقاشی کرده بود. سارا گفت حواسم نبود پا گذاشتم توش. دیدم موقعیت مناسب است، بهش گفتم کفشتو بنداز تو لباسشویی، تمیز و شیکش می کنه. حالا اثری از اون سوپه بهش نبود اصلا، ولی خود کفش انگار کفش طویله رفتن یک زن دهاتی باشه...

می دونید چی بود واکنشش؟

گفت نه! 

هیچوقت هیچ پیشنهادی را نپذیرفته که من یادم باشه! همییییییییییییشه گفته نه! نچ! نمی خوام! حرفشو نزن! حتی وقتی بهش گفتم مدارکشو جور کنه که بورسیه اش را جور کنه، گفت بیا حرفشو نزنیم! و خب دیگه نزدیم! قبلا بهش گفته بودم مرغش یک پا داره، الان که بازم گفت نه، خنده ام گرفت. گفتم یادم رفته بود ببخشید. 

می گه آفتاب شدید نیست و کفش خشک نمی شه بو می گیره. من می فهمم چی می گه، گفتم بذار رو شوفاژ دو شب کاملا خشک می شه و می دونه که می شه منتهی،

تخم بعضی ها را با نه برداشته اند!

به تتتتتتتتتتتتتتتتتتخمم!

والله.

این که اون بالا نوشتم سیگار، هر بار همون بوی اولشو می ده و این امتیاز است، از جای دیگه ای به ذهنم افتاده بود. یادم اومد قبلا یکبار با همین سارا تو همین فروشگاه رفته بودیم. شاید اون شب اولی که برام از ایران قلم نی آورده بود و رفتیم که همو ببینیم. فکر کنم. اون شب خیلی حس و حال متمایزی داشت با امشب! همون دو تا آدم، همون فروشگاه، حتی همون قسمت! منتهی، یک حسابی که اون موقع در حال افتتاح بود شاید، الان نسبتا بسته شده بود! دیگه سیگار، بوی سیگار قبلی را نمی داد، طبعا برای هر دو طرف. نه که بگم بد باشه. از قضا اینم بهتره که تمام شده باشه، در واقع بهتره که به انجام خودش رسیده باشه، تا استخون لای زخم...