گرفتار
خدا رحم ملت بکنه، اینها باز نیت کردند انتقام بگیرند! الانه است که بازم یک عده از ما معمولی ها ...
عرض کنم خدمتتون که امیر شیرازی، همسایه طبقه بالای ماست.
خیلی آدم گهی است!
خیلی ها!
یعنی از اینها که فقط رشد نباتی کرده و شما بعنوان یک آدم حسابی، یک دوست، یک آدم، هیچ حسابی نباید و نمی تونی روش باز کنی.
این همون است که من براش پاسپورتشو بردم لیسبون عوض کردم و همون یک فعل ساده نشون داد بهم که چقدر شخصیت کودکی داره. بهرحال. عصر، داشتم می رفتم یکم راه برم و نون بخرم، دیدم هراسان از چراغ قرمز عابر رد شد و گفت کلیدش را گم کرده و خواهش کرد برگردم در ساختمان را براش باز کنم. فکر می کرد کلید تو در اتاقش مونده باشه. خب، چاره نبود. برگشتم. دفعه دومی بود که برمیگشتم! بار قبلش رفتم کاپشن برداشتم چون باد سردی میومد و چه خوب که عقلم رسید.
بهرحال.
الان بعد از دو سه ساعت دیدمش، می گه کلید گم شده و این فردا شش و نیم صبح باید از اتاقش بره بیرون چون مسافر است. حالا اصلا هم نه می گه کجا می ره نه با چی می ره، هیچی! یحتمل از اون سفرهایی که مفتی مفتی جور می کنند و چه بسا خوراکی بین راه را هم از خونه می برند چون بارها شده راجع به دو تا قطره روغن، مدتها منبر رفته که کم مصرف می کنه و ذوق خودش را می کنه. اینها که می گم چون می دونم شاغل است و کار می کنه می گم ها وگرنه کسی نداشته باشه خب حرجی هم بهش نیست.
خلاصه که عصر از اتاق کناری اش که یک پسر چینی هست رفته تو بالکن و رفته داخل اتاقش و الان عزا داره که فردا صبح چطوری از اتاقش بره بیرون. زنگ زد به آنجلا اونم گفت تا فردا باید صبر کنه یا بره به کلید ساز و پلیس زنگ بزنه تا بیان براش باز کنند و هزینه هاشو بده!
حالا شما فکر کن به کسی که الان داره دو تا تخم مرغ نیمرو می کنه که صبحانه فرداش بشه، بگی برو هزینه قفلساز بده!
اولش فکر کرد از بالکن بپّره پایین!
بعد، فکر کرد به ... زنگ بزنه که چند اتاق اون طرف تر از اتاق ایشون هست. حالا این خانوم کیه؟ یک گاو مفصّلی است که شاید تو شش ماه من دو بار دیدمش و همون دو بار کافی بود که بفهمی از این آدم دیگه گنده دماغ تر و نفهم تر اصلا نیست! همونی است که دوست پسرش میاد می بره می گردونتش و وقتی بر می گرده پسره له له می زنه یک ماچ خدافزی بکنه این عینهو گاو فقط داره کیف و وسایلشو جمع می کنه و اصلا به تخمش نیست که اون ابله، یک نصف روز به هوای این ماچ، توی ماده خر را برده خرجت کرده است!
واقعا بعضی های شانس از نمی دونم کجاشون میارن! اون حسی که من چندبار دیده ام یارو خرج این گوساله می کنه، اصلا حق این مسخره نیست منتهی، دنیاست دیگه...
بهش گفتم زنگ نزن! اون قطعا نمی ذاره شش صبح تو بیای از کنار تختخوابش رد بشی! خدایی این آدم ارزش همچون فداکاری ای را هم نداره ها منتهی بهش گفتم نزن. ولی خب، زد. نمی دونم شماره اونو این از کجا داشت، گفت از فیس بوک، بهرحال زنگ زد و طرف اولش صاف و مستقیم بهش گفت نه! بعدش در ادامه صحبت گفت من اصلا پورتو نیستم و معلوم نیست کی برسم! حالا حکایت گویا اینه که خانوم با دوست پسرش شب را طی می کنه گویا برای خواب آخر شب رجعت می کنه.
(همینو ببینید یک آدم چقدر می تونه گه باشه! خاک بر سر ما پسر ها کنند! بهرحال)
یکم دیر به ذهنش رسید بهانه کنه و اولش مستقیم گفت نه و بعد که قطع کرد، بپّر بپّری می کرد این پسره!
باری،
تنها لطفی که می شد بهش بکنم این بود که بهش بگم شب را بیا تو اتاق من بخواب، حالا هوا خیلی که سرد نیست پتو می انداختیم زمین و یکی زمین می خوابید یکی بالا منتهی، دیدم چرا بگم؟! مگه مریضم؟! خیلی شیک و مجلسی براش آرزوی موفقیت کردم و اومدم!
آبجی می گه فلان چیز را اگه به فلانی ها بگم حسودی می کنند. گفتم خب نگو! وقتی طرف کار مثبتی برای تو نمی کنه بعد از شنیدنش، حتی خودش هم برای خودش خوشحال نمی شه و اذیت می شه، خب نگو! بذار همه راحت باشند!
منم دیدم یک سری برای این گوساله هزینه کردم، وقت گذاشتم، بعد اونقدر واکنش مسخره ای از خودش داد، دیگه نمی کنم!
همینطور است برای این یکی امیر! اینم اون شب تو آشپزخونه دیدمش می گه برنج ندارم. یک بسته عصر خریده بودم بردم می گم اگه می خوای اینو استفاده کن، بعدا یکی برای من بخر. گفته باشه. کلی هم ذوقش شده. مدل برنج درست کردنش اینه که گتره ای آب می ریزه روش فکر می کنه خیلی سرش می شه. دیشب دیدمش می گه ببخشید یادم رفت برات بخرم برنج خوبی هم نبود! می پرسم چش بود؟ آخه خدایی برنج خوبی بود. می گه شفته شد! گفتم خب اگه دوستش نداری وسایل من اونجاست بذارش رو وسایل من!
حالا دنیا کوچیک است، باش تا دفعه بعد که یا کرونا بگیری یا شب گشنه بمونی، تا بیلاخی نشونت بدم که جگرت حال بیاد! کون ده! اینجا غذای بیرون پرسی هشت یورو به بالاست، نمی دونی وقتی یک پرس غذا به پنج یورو پیدا کرده، چطور چشماش برق می زنه و توصیف کمیت و کیفیت غذا را می کنه ها! خب گدایی عمو، دیگه این ادها را نداره که! گشنه! همون شب بهش می گم فلان جا ده یورو می دی هرچی تونستی می تونی بخوری می گه من خبر نداشتم. ادامه می ده که تنها باری که همچین جایی گیر افتادم، دقت کنید، گیر افتادم، یکباری بود که با کسی کار داشتم قرار شد ببینمش اون گفت بریم فلان رستوران و اونجا مجبور شدم، دقت کنید، مجبور شدم(!) پول بدم!! حالا کلا دو یورو بیشتر از رستوران معمولی داده، خدا می دونه چند برابر خورده!
این از رفقای هم زبون ما خلاصه. بعد آدم واقعا تنهایی نفس بکشه به نظرتون بهتر نیست؟
به نظر من خیلی بهتره. همنشین، همون چیزی است که آدم بعد از یک مدت شبیهش می شه! کما اینکه سلام کردن من الان مدتی است شبیه همین نکبت ها شده و خودمو کنترل می کنم همیشه!! هرچه مراوده بیشتر بشه، این شباهت و اثر پذیری که معمولا به سمت بدی است بیشتر هم می شه لذا، هی زانوی غم بغل نکنید که کسی نیست بکنید بهش یا چمیدونم فشارتون بده! ارزش آدمیزاد به خودی خود از خییییییییلی از همنشینی ها بیشتر است! پیداست که زده به سرم؟ آره.
گربه دستش که به دنبه نرسه می گه عه عه عه عه، بو می ده!
بریم. به گا رفت امروز قشنگ...