نازنین زینب، یتیم شد!

خدمه ای داشتیم، از اونها که می گفتی با خودت کاش باباش اون شب خوابش برده بود و این بدبخت را نساخته بود!

از ده اومده بود شهر، دارغوزآبادی خونه گرفته بود، به بدددددبختی. می گفت زنم را جادو کردند. نمی دونم از وقتی فلان شد، حالش یک جور دیگه شد و با من نساخت! ناسازگار شد دیگه. قبلش خوب بود...

شاید شش هفت سال قبل، تو مغزش تومر در اومد. بعد همه ما گفتیم پس اینکه هی چرت می زد و حال نداشت بخاطر این بود؟!

رفت شیمی درمانی کرد و درست شد و برگشت به کار. به راننده گفته بود ایینهمه درمان کردیم آخرش هم هیچی! منظورش این بود که آخرش هم خوب شدیم هیچی به هیچی! مثلا چلاق نشدیم یا یک جوری نشد که لازم نباشه دیگه بیایم سر کار و حقوقمونو بدن بهمون! اینقدر خر.

خلاصه بعد که از مرگ برگشت، بازم ریخت تو تغار  و یک تناقض در کرد ازش! نازنین زینب! ای کاش حالا که بابات نمرد، تو مرده بودی اقلا!

منتهی به ای کاش و اگر نیست. الان بعد از  چند سال، بالاخره مرد!

خادم الحسین، فلانکی!

فکر می کنم چه زندگی بی باری. چه بی ارزش! نه کیفی کرد، نه کاری کرد! دنیا اومد که چند سال گه بقیه را بشوره و  چای گهی بذاره جلوشون. که چی؟ این چه زندگی ای بود این کرد؟! این چه خلقتی است چه تکاملی است چه فخری است چه نعمتی است؟!

بهرحال. مرد.

امروز با شریک محترم هم به هم زدم. بهش گفتم در افق، امیدی هست این شراکت برای منم عایدی ای داشته باشه؟ دیدم گفت حق بیمه برات رد می شه، قیمت مدرک هم تو بازار همینه و بلکه کمتر. حالا همه اینها خیلی با احترام ها. مودب. منم دیدم اگه این دزد بازار است عمرا از بیمه بازنشستگی چیزی عاید من بشه، بعدشم این بابا دیگه خیلی داره مفت تمام می کنه. بیمه را پول نمی ده، رو پروژه هایی که می گیره چندین نفر را می تونه لیست بیمه رد کنه و خود به خود اون کارفرما حق بیمه این افراد را می ده بعد این منت سر من می ذاره که الانه ماهی دو میلیون تومن برای شما پرداخت می شه. گفتم آقا جایگزین کن! یکیو جایگزین کن که یا همونجا باشه از حلقومت بکشه، یا یک مرده خور حقیری باشه که چشمش دنبال این مبالغ است. من هر روز سختم شد زبون درازمو می کنم تو پریز برق! 

والله.

جماعت، مال مردم را قاطی مالتون نکنید، خیر نمی ده! این هزار بار! نکنید!!