دیشب خانوم چی ایمیل زده که فلان مقاله را بخون. مقاله سارا است، همکار و رقیبش.

امروز خوندم،

در بهترین حالت، هیچ چیز جدیدی نگفته. بماند که یا زر مفت و بی مصرف زده بعضا، یا حتی اشتباه نوشته!

خب من چی بگم به اینها؟ صافشون کنم؟

کم کم ازم میترسند، دیدشون منفی میشه، 

الان هم دوستم ندارند واقعیتش...

حس نمیکنم اینو. عین کفش تنگ ام به پاشون...

چه کنیم؟

دیروز صدای یک ساز قشنگ میومد تو دانشگاه. عموما گروهها و حتی تک نفره، تمرین ساز یا رقصهای مرسوم با لباس فرم دانشگاه را انجام میدن. دیروز قشنگ بود. پاشدم رفتم پایین، دوتا دختربچه بودند با سازی به اسم ماندولین یا بندولین. هشت زه داره دو به دو جفت اند از دو جنس مختلف. دلنشین بود صداش...

سیصد یورو به بالا.

اگه ایران نرفتم، میخرم یکی اش را. به دلم نشست!