هرچی سبک سنگین میکنم به آبجی بگم یک مشتی کنسرو یا چیزهایی که میشه مدتی نگه داشت، از اقلام خوراکی را، بخره محض احتیاط، دلم نمیاد.

بخرید شما.

قحطی، خیلی از آنچه فکر میکنید، به همه نزدیکتر است...

تاریخ را که نگاه میکنم، مملو بوده از حضور آدمهایی که کمر به قتل حاکم وقت بسته اند. از امیرکبیر بگیر تا ناصرالدین شاه، بعد فکر میکنم چطور جماعت فعلی، اونها که شرف حضور دارند به هر حال، یک مرد خایه دار پیدا نمیشه جانش را فدای مملکت کنه! اینها، ارتشی های اسبق. اونها که با عراقی ها رو زمین چهره به چهره شدند، نمیدونم، خیلی ها، خیلی ها...

اینو میدونم که محافظت ها بسیار است. اینو میفهمم که اونها بیش از عوام از تاریخ درس میگیرند در حفظ جان ناقابلشون منتهی...، حتما یک راهی هست! گاهی فکر میکنم حوادثی مثل ناوچه کنارک، سر همین ماجراها رخ داد...

نمیدونم.

فقط میدونم روزگاری، نه چندان دور، چنان بادهان باز و تعجب و خجالت نگاه انفعال این روزهامون میکنیم، که انگار ما نبودیم اصلا در این دوران...

غمگینم برای وطن...