چند شب قبل، خواب بابامو میدیدم، 

چه سفففت همو بغل کردیم، کاری که تو بیداری و زنده بودنش هیچ‌وقت نکرد. اصلا یک گاهی که هفتگی میرفتم خونه بهشون سر بزنم، نگاهم نمیکرد! عمدا نگاهشو میدزدید! حس من بی اعتنایی نبود، حس میکردم اگه ببینه، فرداش که نیستم، جاخالی ام براش غیرقابل تحمله، برا همین سعی میکنه هیچ کادری که من توش باشم تو ذهنش نقش نبنده...

تو خواب، یک خسارتی بهش زده بودم، انگار بگی تلویزیون شکسته باشم. همه پولمو جمع کردم، عین فیلم هندی ها، بهش دادم بابت خسارت! داشتم ترکش میکردم که همو در آغوش گرفتیم، تمام اون پول را که لوله کرده بودم همون شکلی بهم برگردوند، همون حالی که همدیگه را در آغوش گرفته بودیم...

چی میگذره تو دنیای موازی ما؟ چکار داریم میکنیم؟ قراره چی بشه آیا؟؟

اگه بحث حیات باشه، من یک پول قلنبه فقط میخوام! یک چیزی تو مایه جایزه یورومیلیونز که بتونم یک خونه بخرم.

و در بحث ممات، یک مرگ راحت، سریع و بی زمینگیر شدن... 

این جماعت را که میبینم، خیییییلی فاصله دارم باهاشون انگار! یکی جارو.میخره ذوق میکنه، یکی خونه خوب اجاره میکنه ذوق داره، یکی با 3000 پوند ماشین هیوندای 2012 با 70 هزار مایل خریده، تو ابرها است. حتی یکی یک بسته پیدا کرده، پایه موبایل برای داخل ماشینی که هنوز نداره، کیییییف میکنه، بعد من،

خونه خریدم، توشو.خودم ساختم، دوبار ماشین خریدم، دو بار جارو برقی، اصلا انگار همه مزه هایی که اینها را سر ذوق میاره من چشیده ام! معطل چی ام؟ چی قراره بشه بعد؟

نمیدونم.

کوکو سبزی داریم شام...