جنایت
هشت و ده دقیقه شب به وقت ماست
از وقتی لپ تابم را دادم برای تعمیر، نمی دونم چه مرگش شده که سرعتش شده قد مورچه. ده دقیقه است بلاگفا باز نمی شه لذا، منم که وقتی نیت کنم کاری بکنم باااااااااااااید بکنمش، اومدم تو ورد بنویسم تا بعد کپی کنم اون سمت.
تازه از خرید اومدم. نون نداشتم. دیگه موز و لوبیا قرمز و سیب زمینی هم به چشمم خورد و برداشتم. انبه می خواستم بردارم، سرم نشد که تتمه اش را باید تو یخچال نگه دارم یا بیرون، نخریدم. شایدم باید کل انبه را یکضرب خورد! دیگه اونم عین سیب و موز و الخ است دیگه. میوه انفرادی است به عبارتی. کوچک جثّه است.
هفته قبل برای تولد داداشم بلیط بخت آزمایی خریدم و خب، الان تو فروشگاه چک کردم، برنده نشده بود. برای ولادت دخترش باید بخرم ولی راستش اصلا نمی دونم چرا هیچ مدلی رابطه عاطفی و روحی با بچه های داداش برقرار نشد هیچوقت. آدمهای مهربونی هستند ها منتهی، من درکشون نمی کنم. دیگه برای ولادت خواهر زاده ام خریدم. ماشاالله انگار شب یلدا و یکم قبل ترش فلان فامیلهای ما خیلی می جنبه! یک دوجین شهریوری واقعی داریم. مسخره ها.
این دو سه روز خبر تکرار جنایت مذهبی مدام جلو چشمم بود. عموما استوری نمی کنم، می گم شاید فک و فامیل به دردسر بیفتد سرحرکات من منتهی، اینبار دیدم خواهرم که خودش ایران است استوری کرده بود، بهش گفتم برای منم بفرست و منم دو چیز مختلف را به فاصله زمانی شاید نیم ساعت استوری کردم. آهنگی بود محزون با اجرای همایون، و عبارتی پر مضمون، به این شرح:
قتل به معروف!
شوخی نیست. از ته دل غمگین بودم. این آدم می تونست خواهر من باشه. می تونست تو، خود شخص شما یا کسی دیگه از بستگانتون باشه. می شد هیچ همبستگی خونی نداشته باشی باهاش اما هم زنجیر باشی باهاش، مثل این مورد. قومی که هنوز بعد از 1400 سال به یمن خیانت یا خریّت افرادی از داخل، در حال سواری دادن است. یکی دو ساعت که از استوری گذشت لیست بازدید کننده ها را نگاه کردم. چقدر دلم خنک شد وقتی دیدم دوستان ارزشی، و فامیلهای کپک خودم هم استوری را دیده اند! این ارزشی ها به حدی ذوب در خریّت اند که وقتی هواپیمای اکراینی را ساقط کردند به یکیشون نوشتم اگه دختر خودت تو اون هواپیما بود موضعت چی بود. باور کنید یا نخواست اینو تجسم کنه یا اینقدر وحشی اند که تصور کرد و بازم به خریّت خودش ادامه داد. اون زمان بود که همه می دونستند ولی هنوز سندی نبود و گفت شاید اینجور نباشه و شایعه است. منتهی بعد که حقیقت روشن شد هم این دوست عزیز جوابی نداد. واکنشی نداشت. برائتی نکرد. محکوم نکرد و بلکه اونهمه خونهای پاک را برای رسیدن یک عده نجس به بهشت و به خدا هزینه اندکی می دید لاجرم. از اون سال دیگه بهش پیام ندادم منتهی، شماره های همدیگه را داشتیم و امروز، ناخنی به صورتش انداختم. و به صورت یک همکار دیگه. و به صورت فامیلهایی که اگر چه خیانت نمی کنند ولی سکوت می کنند! و به صورت فامیلهای عقب مانده تری که خودشون هنوز استوری اربعین می ذارند و معتقدند و باید یک نسل صبر کرد تا بچه های اونها تازه به بار بشینند. بچه ها، نسل بعد، راه را پیدا می کنند منتهی دریغ از اینهمه سالی که این تاپاله ها در سقوط انسانیت و مملکت اهتمام می کنند. واقعا بعضی نونها خوردن نداره و من نمی دونم اینها که می خورند کی بالا میارند. ولی شک ندارم میارند. بچهه به بابای نظامی اش گفته بود باباجون امروز برام چی آوردی؟ باباهه گفته بود جون یک دختر بیست و دو ساله! همینه! این واقعیت تلخی است که هست و تا ریشه کن شدنش، راه درازی در ناامیدی هست. در ناامیدی از قومی که مردانش هیچ خایه ندارند دیگه. اگه گاهی صدایی هم هست از زنان این مملکت است. اینها باید تو تاریخ بمونه که پس فردایی که مملکت زن سالار شد کسی زرت و پورت نکنه و بدونه کی هزینه کرد کی مبارزه کرد کی سکوت کرد کی پا رو وجدانش گذاشت بماند که اونهمه که کشتند، اغلب از مردان بودند. اونهمه که تو جبهه ها کشته شد، اونهمه که تو اون تابستان داغ به خاک انداختند، اونهمه که فراری دادند و در خیانت کشورهای اروپایی تا تبعید گاه هم دنبال کردند و کشتند، اونها نه همه ولی اغلب مرد بودند. بخاطر این است که امروز بیشتر قربانیان از میان زنهاست. مردها را از تیغ گذرانده اند، بارها، بارها...
امروز خیلی فکر کردم. اینکه این دختر معصوم را قبل از حکومت و قبل از توحش و قبل از این سفاک ها، خانواده اش کشت! خیلی ها را خانواده ها می کشند. اینکه اینقدر به کسی استرس وارد بشه که یا سکته کنه یا نتونه بر خودش مسلط بشه و سر و صداهایی بکنه که میرغضب را از کوره به در بکنه، بخشی اش بخاطر اینه که طفلک حتما فکر می کرد الان خانواده ام بفهمند من دستگیر شده ام چه فکر می کنند! می دونید، خانواده ای که الان دیگه دیر است برای پشت فرزند ایستادن! نه فقط این. شما فرض کن امروز بری خونه بگی جماعت جمع بشید من این ماه پریود نشدم و چهل روز پیش فلان کس بهم تجاوز کرد. چکارتون می کنند؟ نه اینکه اول از همه داس و درفش را بر می دارند و خودتونو می کشند؟ مگه نکردند حرومزاده ها؟ بحث این است که خانواده ای که برای مردم زندگی می کنه، به عزای فرزند هم می شینه. تو خیابون بودم دخترهای که رد می شدند تا خط زیر باسنشون لخت بود. یک کتونی به پا، یک شلوارک کوتاه کوتاه به کون، یک وجب تاپ، از روی سینه تا بالا همه لخت. ولی باور کنید نه جامعه خراب بود نه کسی حتی به نگاه تجاوز می کرد نه کسی حس بدی یا حتی حس خوبی داشت از دیدن تراش تن یک زن لخت. که چی؟ والله از من حشری تر و تنگنا کشیده تر دیگه نیست، من تحریک نشدم، نمی شم. من آدمم! اختیار من دست خودم است. اینو طالبان نفهم وحشی حشری کی میخواد بفهمه، نمی دونم. و البته که گشت و این فشارها و این غائله ها همه سرپوش است بر صرف انرژی خشم مردم در جاهایی دور از پایه تخت! تخت باید برجا بمونه منتهی، کی شده تا حالا دنیا کسی را به کام رسونده باشه که این توله ها را؟! صبر می کنیم باز هم...
به نظر من، روزی که زنها بی اینکه جیغ و قالی بکنند، همه روسری هاشونو بردارند و حتی به آمر و ناهی و به نگاه هیز امثال من محل سگ ندن، اون روز این قائله ختم می شه. اون روز یک بامبول تازه چاق می شه منتهی، با روسری و شال شعار دادن، یعنی طناب دارت را از قبل خودت رو گردن خودت حمل کرده ای. یعنی پشت سرت خانواده ای هست که ازت می خواد اون نکبت را سرت کنی. یعنی اگه هم این نیست اما باهات نیومده که ییهو هر نفر شمای کف خیابون بشه چهار نفر. یعنی که تو تنها اومده ای و وقتی دو سه تا کپکی دوره ات می کنند که ببرنت، بقیه فرار می کنند، چون برادر و خواهر و پدر و مادر تو نیستند که به شکارچی فرزند حمله ور بشن و اون شیر ناپاک خورده تخم نکنه جسارت کنه به کسی. می دونید چی می گم؟ دارم فکر می کنم زمانی به نتیجه می رسه که هر تک نفر، با خانواده کوچک خودش بره وسط. اون موقع فرق می کنه ماجرا. مگه تو یک ون گشت ارشاد چند نفر مامور نر و ماده هست؟ شما اگر جوجه کلاغ را برداری، تمام کلاغهای شهر بهت حمله ور می شن. به جوجه مرغ دست بزنی چنان مادرش پف می کنه به خودش و بهت حمله می کنه که مار کبری هم باشی احتمال شکستت بالاست. مار در برابر مرغ شکست می خوره. دیده ام. منتهی دریغ از فرار هنگام حمله دشمن...